داستان های کوتاه و آموزنده
میخ
پدری به پسرش که دائم عصبانی می شد گفت :
پسرم تو باید یاد بگیری که خودت رو کنترل کنی و مراقب رفتار و گفتارت باشی.
و بعد تعدادی میخ به او داد و خواست هر بار که عصبانی می شه یکیش رو به دیوار اتاقش بکوبه!
پسر روز اول هیجده میخ به دیوار زد.
روز دوم شانزده تا و ...!
او هر روز ناخودآگاه وقتی دیوار اتاقش رو می دید تلاش می کرد تا کمتر عصبانی بشه وتعداد میخ هائی که به دیوار می کوبید مدام کم و کمتر می شد.
تا اینکه روزی پدر گفت :
پسرم از این به بعد میخی به دیوار نزن و هر وقت تونستی خودت رو کنترل کنی و جلوی عصبانیتت رو بگیری ، یکی از اون میخ ها رو بیرون بکش.
چند روز بعد همه میخ ها از دیوار اتاق بیرون کشیده شده بودند.
پدر که خیلی خوشحال بود از پسرش بخاطر عوض شدن رفتارش تشکر کرد و گفت :
عزیزم خیلی خوبه که دیگه عصبانی نمی شی ، ولی یه نگاه به دیوار اتاقت بنداز.
پسر نگاهی به دیوار انداخت ، چیزی که به وضوح دیده می شد سوراخ های زیادی بود که اون رو زشت و بد شکل کرده بودند.
پدر ادامه داد :
پسرم دیوار اتاقت دیگه مثل گذشته اش نیست.
تو وقتی با دیگران با عصبانیت صحبت می کنی ، حرف هات در دل اونها چنین اثری رو ایجاد می کنه.
اگر هم دیگه به رفتار غلطت ادامه ندی ، اثرش می مونه.
کاشکی قبل از آزردن احساسات و عواطف دیگران کمی فکر کنیم.
کاشکی دقت بیشتری روی گفته ها و رفتارمون داشته باشیم.
و کاشکی بدونیم التیام زخم ها به سادگی ایجاد کردن اونها نیست.
.......................................................................................................................................
رنج و گنج
توی یه موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود مجسمه بسیار
زیبای مرمرینی رو به نمایش گذاشته بودند که مردم از راه های دور و نزدیک
واسه دیدنش به اونجا می اومدند.
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه.
یه شب سنگ مرمری که کف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن
کرد و گفت :
این منصفانه نیست!
چرا همه روی من پا می گذارند تا تورو تحسین کنند؟!
مگه یادت نیست که هر دوی ما رو از یه جا استخراج کردند؟
خیلی بی انصافیه!
من شاکیم!
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت :
یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه چقدر سرسختی و مقاومت
کردی؟
سنگ گفت :
آره ، آخه ابزارش به من آسیب می رسوند.
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون درد و رنج رو نداشتم.
مجسمه با آرامش خاصی ادامه داد که :
ولی من فکر کردم که حتما می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
و بطور حتم بناست به شاهکاری تبدیل بشم و در پی این رنج ، گنجی هست.
پس بهش گفتم :
هر چی می خوای بتراش و صیقل بده!
و درد ابزارش رو به جون خریدم و تاب آوردم تا زیبا و زیباتر بشم.
پس امروز نباید دیگران رو سرزنش کنی که چرا قدر تورو نمی دونند و باید
اون روزا بهتر عمل می کردی.
رنج و سختی ها هدایای آسمون هستند به من و تو!
آخه قراره اونقدر خوشکل بشیم که خودمونم از الآن باور و تصور نمی کنیم.
پس بیا از الآن به هر رنجی که توی مسیر زندگی مون قرار گرفت سلام کنیم
و خوش آمد بگیم و از خودمون بپرسیم :
این بار آسمون می خواد چه هدیه ای بهمون بده؟!
....................................................................................................................................
سوال امتحانی
در یکی از امتحان های پایان ترم دانشکده پرستاری ، استاد سئوال عجیبی را مطرح کرده بود.
اسم کوچک خانم پیری که اینجا را نظافت می کند چیست؟!
و جلوی آن نوشته بود : ۵ نمره!
دو سه نفری فامیل او را نوشته بودند ، یک نفر اشتباه نوشته بود و بقیه هم سئوال را بی جواب گذاشته بودند.
بعد از امتحان همه به استاد هجوم آوردند.
این چه سئوالی بود؟!
چرا یک چهارم نمره امتحانی ما باید به سئوالی بی ربط اختصاص داده بشه؟!
...؟!
استاد لبخندی زد و گفت :
عزیزان من شماها قراره پرستار بشید و خیلی ها محتاج توجه خاص و ویژه شما خواهند بود.
شاید یک نگاه پر مهر شما ، یک سلام عاشقانه به بیمار و یا صدا زدن او به اسم و با گرمی ، معجزه ای در روند درمان او بکند.
اگر هم بهبود پیدا نکرد ، با آرامش بیشتری دنیا رو ترک خواهد کرد.
و این درس مهمیه که هیچ وقت نباید فراموشش کنید.
خیلی ها محتاج یه نگاه گرم ، یه لبخند صمیمی و یه سلام عاشقانه ما هستند.
عزیزائی که این کارهای ساده و پر اثر رو ازشون دریغ کردیم.
کسانی که یه توجه کوچیک ما ، براشون یه دنیا ارزش داره.
اونهائی که به تبسمی سیراب می شن.
...........................................................................................................................................
شما خدا هستید؟
پسر کوچولوی دست فروش با حسرت به بچه ها نگاه می کرد.
آخه هر کدوم شون یه بادبادک هوا کرده بودند و کلی باهش ذوق می کردند.
پرسید : آقا بادبادک چنده؟
جواب شنید : برو مزاحم نشو.
دوباره گفت : آقا چند؟
مرد با اخم گفت : پنج هزار تومن.
اشک توی چشم های پسرک حلقه زد و در حالی که زل زده بود به بادبادک های
رنگارنگ ، عقب عقب رفت.
آقائی که در حال عبور بود اونو دید و بهش گفت :
پسرم دوست داری یکیش مال تو باشه؟
و بی اینکه جوابی بشنوه ، برق شادی و تعجب رو توی چشم های پسر کوچولو دید.
پس پنج هزار تومان به بادبادک فروش داد و گفت عزیزم یکیش رو انتخاب کن.
و ادامه داد که ، حالا برو و حسابی خوش بگذرون.
پسرک نگاهی پر از محبت بهش کرد و گفت :
آقا ، شما خدا هستید؟!
مرد با تعجب پرسید چرا؟!
پسر جواب داد :
آخه شنیده بودم خدا خیلی بزرگ و مهربونه.
مرد چشم های خیسش رو پنهان کرد و گفت :
نه ، من بنده خدا هستم.
پسر در حالی که دوان دوان واسه بادبادک بازی می رفت داد زد :
ممنونم ، ممنونم ، می دونستم اگه خدا هم نباشید ، باید یه نسبتی با هم داشته باشید!
چه قشنگه خداگونه شدن و بذر عشق رو توی دل آدما کاشتن.
و چه عالیه که رفتارمون نشون بده ، بنده خوب خدای مهربونیم.
.......................................................................................................................................
کمبود امکانات
پسر ده ساله ای در چین در تصادفی دست چپش قطع شد.
اون خیلی روحیه اش رو از دست داده بود و روزها ساکت گوشه ای می نشست و با کسی حرفی نمی زد.
پدرش فکر کرد باید برای پسر کوچولوش کاری بکنه تا روحیه اش رو مجددا به دست بیاره.
و یادش اومد که اون قبل از تصادف همیشه اصرار داشت بره کلاس جودو.
پس با خودش فکری کرد و به این نتیجه رسید که الآن وقتشه!
ولی آخه کدوم مربی حاضر می شد با بچه یک دست جودو کار کنه؟!
پدر ، فرزند رو پیش یه مربی قدیمی برد تا شاید بتونه با خواهش و تمنا اونو راضی کنه که با پسرش جودو کار کنه.
مربی هم بلادرنگ به پدر گفت من باهاش کار می کنم و قول می دم در وزن خودش توی شهرمون نفر اول جودو بشه!
استاد چندین ماه بی اینکه فنی به پسرک یاد بده باهاش بدن سازی کار کرد و حسابی اونو ورزیده کرد.
و بعد یک فن رو بهش یاد داد و مدت های زیادی فقط اون یه فن رو با هم تمرین کردند.
تا اینکه بالاخره روز مسابقه محلی جودو از راه رسید.
پسر کوچولو اون روز حریف هاش رو یکی یکی شکست داد و شد قهرمان شهرشون در وزن خودش!
و از اون جائی که باور این ماجرا برای خودش هم سخت بود حیرت زده سراغ استاد رفت و گفت :
آخه چجوری ممکنه؟!
اونم فقط با یه دست و یه فن؟!
استاد دانا گفت :
پسرم چون تو فقط یه تکنیک بیشتر بلد نبودی همه تلاش خودت رو می کردی تا عالی اجراش کنی.
و می دونستی اگر اونو به بهترین شکل اجرا نکنی می بازی و کارت تمومه.
ولی حریف هات که به فنون زیادی تسلط داشتند بجای عالی اجرا کردن هر تکنیک در حالی که اونو انجام
می دادند ذهن شون درگیر بود که تکنیک بعدیم چی باشه؟
پس هیچ کدوم از فن هاشون رو مثل یه فن تو عالی اجرا نمی کردند.
در ضمن تنها راه مقابله با تکنیکی که تو اجرا می کردی ، گرفتن دست چپت و اجرای یه فن توسط حریف
بود ، که تو دست چپ نداشتی.
و وقتی تکنیکت رو اجرا می کردی حریف هات هیچ راهی واسه مقابله با تو نداشتند!
بعد هم نگاه عمیق و معناداری به شاگردش انداخت و با یه لبخند که پر از عشق و امید بود بهش گفت :
پسرم بدون که برنده در زندگی اونهائی نیستند که همه جور امکاناتی دارند.
بلکه برنده کسی خواهد بود که از نداشتن امکانات بیشترین بهره رو ببره!
و تو باید یاد بگیری که از نداشته هات در زندگی به عنوان نقاط قوتت استفاده کنی!
تو و من نتیجه باورها ، اعمال و عملکرد خودمونیم.
ما مستحقیم که خوشبخت باشیم و موفق.
و سهم ما از شادی و اوج همون قدره که براش تلاش می کنیم.
پس...!
.......................................................................................................................................
شاگرد مخصوص
استادی در میان هزار شاگردی که داشت ، همیشه توجه خاصی به یکی از اونها می کرد.
و توجهش اونقدر به اون زیاد بود که مورد اعتراض بقیه شاگردها قرار گرفت.
اونها می خواستند بدونند اون یکی چه فرقی با بقیه داره؟
پس موضوع رو با استاد در میون گذاشتند و پاسخ شنیدند که :
فقط اونه که چشم از چشم دل من بر نمی داره!
شاگردها که اصلا متوجه حرف استاد نشده بودند ، تصمیم گرفتند از اون به بعد چشم از استاد برندارند!
و با تقلید از همه کارای استاد ، قصد داشتند جلب توجه بیشتری بکنند.
مثلا وقتی استاد سرش رو می خاروند ، نهصد و نود و نه نفر همزمان سرشون رو می خاروندند!
و اگه استاد خمیازه می کشید...!
یه روز که استاد در حال تدریس بود ، صداهای مهیبی شنیده شد و فریاد کسائی که می گفتند زلزله ، زلزله!
استاد و اون یه دونه شاگرد مخصوص از جاشون تکون نخوردند ولی بقیه هر کدوم به گوشه ای پناه بردند تا از زلزله در امان بمونند.
سرو صدا که خوابید ، استاد با صدای بلند خندید و گفت :
دیدید همه تون باختید!
حالا برگردید سرجاتون.
و رو به پشت بام کرد و گفت :
شما هم بیائید پائین!
چند نفر طبل زن از پشت بام پائین آمدند و معلوم شد استاد فرزانه باهاشون هماهنگ کرده بود که همزمان طبل ها رو به صدا در بیاورند
و فریاد بزنند زلزله ، زلزله!
بعد هم استاد رو به شاگردها کرد و گفت :
دیدید فقط اون بود که چشم از چشم دل من برنداشت؟
و چون من نشسته بودم اونم از جاش تکون نخورد.
آخه اونقدر غرق در من بود که جز من و حرف هام نه چیزی رو می دید و نه می شنید.
ماها وقتی کاری رو انجام می دیم حواس مون به ده جای دیگه پرته.
پس نه کامل انجامش می دیم ، نه از اون لذت درست و حسابی می بریم.
کاشکی یاد بگیریم خودمون رو غرق بکنیم توی کارائی که انجام می دیم.
کاشکی راه که می ریم دور و برمون رو خوب ببینیم ، بشنویم و لمس و حس کنیم ، پاهامون زمین رو نوازش کنند ، تا اونم قدرت و طراوتش
رو بهمون هدیه کنه!
کاشکی وقتی کسی باهامون حرف می زنه تک تک حرف هاش رو بشنویم و ببلعیم تا با هم همدل بشیم.
کاشکی وقت خلوت با اون لطیف بزرگ ، فقط با اون باشیم و غرق عشقبازی با محبوب آسمونی مون.
کاشکی بشیم شاگرد مخصوص آسمون!
و کاشکی آگاهانه از لحظه لحظه های زندگی مون بهره ببریم.
آخه اونوقت زندگی خیلی قشنگ و شیرین و خواستنی می شه.
اقتباس کامل از سایت خانه تحول
منتظر داستان های بعدی باشید![]()